کارجو
 

banner3

banner2

banner1

banner4

banner5

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

مــحل تبــلیغـات شمــا
تبــــلیغــات
www.cyberco.ir

نظر سنجی

به نظر شما توافق 5+1 تا چه اندازه در بهبود معیشت مردم تاثیر گذار خواهد بود؟

گفت‌وگوی اختصاصی مردم‌نو با همسر شهید تیموری، مامور حفاظت شهید شده در حمله داعش به مجلس شورای‌اسلامی ایثار و شهادت برای آرامش ایران مطلب ویژه

(0 رای‌ها)
سیدمجتبی ذاکرالحسین؛ چهارشنبه 17 خرداد بود و هوای پایتخت نسبتا گرم. قلب بهارستان شلوغ بود مانند همیشه. بهارستان همیشه شلوغ است، گویی قلب این نقطه تهران همیشه می‌تپد. ساعت 9 صبح جلسه علنی با قرائت قرآن و اعلام دستور کار روزانه مجلس آغاز شد. خبرنگاران در حال ارسال خبر و تعدادی هم با تلفن مشغول صحبت کردن و مابقی در صحن علنی در حال شنیدن سخنان مخالفان و موافقان طرح لغو برخی از قوانین در کشور بودند.
گفت‌وگوی اختصاصی مردم‌نو با همسر شهید تیموری، مامور حفاظت شهید شده در حمله داعش به مجلس شورای‌اسلامی ایثار و شهادت برای آرامش ایران کلیات طرح تصویب و مجلس وارد بررسی جزئیات شده بود. ساعت از 10:15 گذشته بود که یکی از خبرنگاران سراسیمه وارد شد و گفت: در بیرون صحن مجلس، طبقه پایین و در لابی تیراندازی شده و یک نفر از نیروهای حفاظت تیر خورده است. لابی شلوغ و پر از همهمه بود یکی از نیروهای حفاظت تیر خورده بود و بقیه نیز آشفته و سراسیمه بودند.
تا اینکه، اعلام شد تیراندازی از طرف چه کسی بوده است گزارش دادند؛ چهار نفر داعشی مسلح وارد مجلس شده‌اند. در همین لحظه صدای گلوله‌ای که گویا به شی آهنی برخورد کرد شنیده شد.
 همه در رعب و وحشت بودند که یکی از خانم‌های حفاظت وارد صحن مجلس شد و گفت: چند نفر داعشی در حال تیراندازی وارد مجلس شده‌اند و به دفاتر نمایندگان رفته‌اند و تیراندازی ادامه دارد. همهمه نمایندگان نیز شروع شده بود و تجمع‌های آن‌ها در کنار پزشکیان که ریاست جلسه علنی را به عهده داشت و در جایگاه هیئت‌رئیسه نشان می‌داد که آن‌ها نیز نگران هستند. چندنفری در کنار محمدرضا عارف رئیس فراکسیون امید جمع شده بودند و در حال توضیح دادن به وی بودند. اکنون ساعت 13:30 است و قلب تپنده بهارستان همانند صبح آرام نیست و این صدای گلوله‌هاست که گوش‌ها را می‌خراشد و ذهن‌ها را نگران می‌کند. آفتاب می‌کوبد و ماموران انتظامی و امنیتی درحال انجام عملیات هستند...
یکی از این ماموران مخلص که همسری چشم انتظار درخانه داشت و بدون لحظه‌ای درنگ جان برکف به مقابله با نیروهای تروریستی داعش از جای برخواست جواد بود؛ شهید جواد تیموری!
شهیدی که برای آشنایی بیشتر با زندگی و عظمت روحش به سراغ همسر صبور وی رفتیم تا شهید را از زبان همسرش برای شما روایت کنیم.
معرفی کوتاهی از خودتان و شهید داشته باشید.
شهادت عروج عاشقانه ایست / که از قید جان گذشتند
یا براق عشق آنان را/ به وادی عدم کشاند
و این عدم یعنی/ دست یافتن به تمام اسرار عالم
بنده عاطفه دلاوری همسر شهید تیموری هستم و متولد 14 /5/ 1372 هستم. شهید جواد تیموری متولد 70/5/17 بودند. بزرگوار در تهران چشم به جهان گشودند. ایشان فرزند آخر خانواده هستند من هم همینطور. هر دو متولد مردادماه هستیم. بنده متولد 14 هستم و شهید بزرگوار متولد 15 مرداد.
از نحوه آشنایی‌تان باشهید برایمان بگویید.
من قبل از ازدواج در مسجد حضرت زهرا (س) فعالیت داشتم. روزی برای سعادت خودم دعا می‌کردم و آن‌روز از حضرت زهرا (س) همسری والا و عاشق اهل بیت خواستار شدم: این که مداح باشند و اهل هیئت، عاشق حضرت زهرا (س)، مهربان و خوش خلق و ... شب‌های فاطمیه در مسجد حضرت زهرا (س) بودم که مادر بزرگوار شهید، بنده را دیدند و این مقدمه آشنایی ما شد.
ازجلسه خواستگاری بگویید. از صحبت‌هایی که باشهید داشتید و ملاک‌های هردو طرف برای ازدواج.
روز خواستگاری که رسید، دو رکعت نماز خواندم و متوسل به حضرت زهرا (س) شدم و عرض کردم: خانوم هوای کنیزتان را داشته باشید. وقتی آقا جواد را دیدم فهمیدم الحق بانو خوب حواسشان به کنیزکشان بود. بعدها فهمیدم آن روز آقا جواد هم همان دو رکعت نماز را خوانده بودند و از حضرت زهرا (س) یاری گرفته بودند. در جلسه خواستگاری برای هر دو نفر ما مهمترین ملاک، دینداری و اخلاق نیکو بود. آقا جواد آن‌روز به من گفتند که زندگی‌مان باید همچون زندگی امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) باشد. گفتند: نباید برای ائمه و ادامه راه شهیدان کم بگذاریم. من کاملا با ایشان موافق بودم. پرسیدم: اگر عصبانی شوید چه می‌کنید؟ لبخندی زدند و گفتند: عصبانی شدن در مرام بچه‌های مادرم حضرت زهرا(س) نیست. اگر هم ناراحت باشم مداحی گوش می‌دهم. تا روز شهادتشان یک‌بار هم بدخلقی و عصبانیتشان را ندیدم. از ایشان خواستم وقتی بله را گفتیم به تمام مشکلات بله بگوییم و همیشه و همه جا پا به پای هم باشیم.
مراسم عقد را چطوربرگزار کردید؟ تصمیمتان برای برگزاری مراسم چگونه بود؟
قرار بود صیغه ما یک ماه بعد از آشنایی ما باشد، اما آقا جواد خیلی اصرار داشتند که زودتر باشد. یک شب رفتیم منزلشان برای شب‌نشینی و آقا جواد با زیرکی خاصی دل همه را منعطف کردند و ما فردا شب که مصادف با میلاد امام جواد (ع) بود صیغه محرمیت را جاری کردیم. برای مراسم، سفره سبزی پهن شده بود؛ قرآن، آینه، نان و عکس زیبای برادر شهیدشان...
هفده خرداد سال 92 روز عقد ما بود. یک دنیا عشق و محبت در دل هر دو نفرمان بود. کنار سفره عقد غرق در چشمانشان شده بودم و در دلم خداراشکر می‌کردم، برای داشتن آقا جواد. صورت خندانشان دایما در جلوی چشمانم است.
یا علی به یک عشق خدایی و پاک، یا علی به روزهای عاشقانه، یا علی به روزهای نزدیک شدن به شهادت، یا علی به روزهای شهادت، و یا علی به دلتنگی‌ها و بی‌قراری‌های بعد از نبودن آن چشم‌های زیبای خدایی...
شهید چقدر اهل تفریح بودند؟ چقدر زندگی را شاد می‌خواستند و بر این موضوع تاکید داشتند؟
همسرم اهل مسافرت بودند، اهل تفریح، اهل وقت گذاشتن برای همسر و خانواده، عاشق مهمانی‌های دسته‌جمعی بودند. شمال کشور را خیلی دوست داشتند. وقتی شمال می‌رفتیم، می‌گفتند: بانوجان اینجا به خدا نزدیکتر هستیم.
به سبزه‌ها، به آب، به جنگل نگاه کن، تمام این‌ها زیبا هستند و یاد خدا را در من زنده می‌کنند. می‌چرخیدند سمت من و می‌گفتند: البته یاد خدا و حضرت زهرا (س) هم وقتی کنارمن هستی بیشتر و عمیق‌تر در ذهنمه...
و من با تمام وجود خدا را شکر می‌کردم.
کربلا را خیلی دوست داشتند. باهم رفتیم کربلا، گویی به عشقشان رسیده باشند. مجنون واقعی برای عشق خدایی.
با عشق، در بین الحرمین قدم می‌زد و به ضریح مبارک نگاه می‌کردند. نمی‌دانم با ارباب چه زمزمه می‌کرد؛ اما گه‌گاهی لبخندی می‌زد و می‌گفت: آقا هماهنگ است دیگر؟
حالا می‌فهمم که آقا جواب داده بودند که هماهنگ است، خیالت راحت مهمان خود ما هستی!...
کنارهم در بین‌الحرمین، شب جمعه و روبه‌روی ضریح، با عشق بی‌مثال، جوادم روضه میخوندند. روضه حضرت مادر و من با صدای گرمش اشک‌های بی دریغم را روی صورتم آزاد می‌کردم...
شهید بیشتر چه چیزی در رفتار، برایشان معیار بود؟ وبیشتر به چه چیزهایی سفارش می‌کردند؟
ایشان به تمامی امامان بزرگوار ارادت داشتند؛ اما به بانوی عشق، حضرت زهرا (س) ارادت خاصی داشتند و می‌فرمودند: حضرت مادر تمام دلبستگی‌های معنوی ماست، سرچشمه عشق هستند و حضرت زهرا (س) همیشه هوای شهید را داشتند، چندین مرتبه که منزلمان هیئت برقرار بود چندین نفر خواب دیدند که هیئت‌ها نشان شده از حضور حضرت زهرا (س) است.
ولایت فقیه را مرجع عشق می‌دانستند و می‌گفتند: آقای ما نایب امام زمان هستند. اجرای اوامر بر عهده فرزند ولایت است و برای ولایت و فرموده رهبری باید سر داد...
راجع به شهادت حرفی می‌زدند؟ آیا تصمیم رفتن به سوریه را داشتند؟
ما تمامی مستندات مدافعان حرم را مشتاقانه پیگیری می‌کردیم. همسرم برای سوریه اقدام و ثبت‌نام کرده بودند. ایشان در معراج تهران شهدا را غسل و کفن می‌کردند و حتم دارم حاجتشان را از شهدا گرفتند. مدام پیگیر اخبار سوریه برای عازم شدن بودند. اوایل راضی نبودم اما درنهایت این آخری‌ها، مرا راضی کرده بودند.
تمام وصیت شهدای مدافع را حفظ بودند و برای من ذکر می‌کردند، و برایم الگو قرار می‌دادند.
حس اینکه روزی کنارتان نباشند را داشتید؟ چگونه خودتان را آماده کرده بودید؟
روزهای آخر ما، مثل روزهای اول آشنایی عاشقانه بود. به مدد خدا هر روز عشقمان بیشتر از روز قبل می‌شد. روزهای آخر بی‌قراری را در حالاتشان حس می‌کردم. ماه رمضان بود و ما بعد از افطار تا سحر بیرون می‌رفتیم. بعد از اذان برمی‌گشتیم. روزها با زبان روزه از سرکار که می‌آمدند، بیشتر کمکم می‌کردند. روزهای آخر مدام خرید می‌کردند و خانه را از حجم خریدها خالی نمی‌گذاشتند، می‌گفتند: میدانم که لازمت می‌شود..
به خانه همه اقوام می‌رفتیم خیلی اهل صله رحم بودند و می‌گفتند: نباید صله رحم قطع شود.
اما روزهای آخر عجیب پیگیر بودند و منزل همه رفتیم. شب آخر به همه دوستانشان زنگ زدند و حلالیت خواستند.
دلم گواهی‌هایی می‌داد که دوست نداشتم باورشان کنم.
از شهادتشان بگویید، چطور از شهادتشان مطلع شدید؟
روز شهادت خیلی عاشقانه مثل هر روز خداحافظی کردیم؛ اما باز برگشتند و نگاهم کردند. انگار دل‌نگرانم بودند. دوباره خداحافظی کردند و رفتند جلوتر، گفتند: امروز تنها نمان برو خونه مادرت. گفتم: چشم حاج آقا. دوباره برگشت، گفت: شب میام دنبالت، می‌برمت بیرون؛ آماده باش ان‌شاءا.... گفتم: چشم. دوباره رفت و برگشت، کمی نگاهم کرد و گفت: بانو یا علی...نمی‌دانم چرا در آن لحظه دلم ریخت؛ اما متقابلا گفتم: یا علی... حاج آقا در را بستند و رفتند.
من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...
ساعت 10 طبق قرار هر روز بود که باید زنگ می‌زدند؛ اما نزدند. باخودم گفتم: حتما سرشان شلوغ است. آماده شدم که بروم منزل مادرم، بازهم باخودم گفتم: بگذار به حاج آقا زنگی بزنم. گوشی‌ام را برداشتم، تلفن خانه زنگ خورد، گفتم: ای جان من خودش زنگ زد. با انرژی دویدم سمت تلفن؛ اما خواهرش بود، گفت: از جواد خبر داری؟ گفتم: نه. گفت: کارش داشتم و قطع کرد.
دلهره‌ای عجیب گرفتم و برای تماس با آقا جواد مصمم‌تر شدم. دوباره تلفن را برداشتم، تا اینکه این‌بار فهمیدم در مجلس درگیری شده است.
اخبار را دیدم، آه از نهادم بلند شد. به همه جا زنگ زدم، همه بی اطلاع بودند. همه اقوام درجه یک خانه ما بودند. ساعت 12 بود کل اقوام زنگ می‌زدند، می‌آمدند. همه به‌دنبال حاج آقای من بودند، حالم بد بود. تماس گرفتند، گفتند تیر خورده! سراسیمه رفتم بیمارستان...گفتم آقا جواد تیر خوردی اشکالی ندارد، باتمام وجود خودم کنیز فرزند حضرت زهرا (س) می‌شوم.
موضوع از تیر گذشته بود؛ اما نمی‌گفتند. از رفتارها متوجه شده بودم؛ اما قبول نمی‌کردم. دچار شوک شدید شده بودم و بیشتر دروغ‌ها را باور می‌کردم، سر درگم به دنبال عشق...
طول راهروهای بیمارستان را طی می‌کردم. به پای مسئول بیمارستان افتادم تا حرفی بزند. بگوید که همسرت اینجاست و سالم است... اما چیزی نگفت، دیگران هم نمی‌گفتند.
نهایتا به‌سمت زیرزمین بیمارستان رفتم. یک در بزرگ آهنی بود، باخودم گفتم: حتما فقط تیر خورده است و چیزخاصی وجود ندارد.
در باز شد پوشش زیپ دار، و من مقابل یک پیکر قوی اندام ورزشکارانه که نمی‌گذاشتند صورت زیبایش را ببینم. من بودم و مرگ تمام زندگی‌ام...
تمام خاطرات دونفره‌مان دریک لحظه جلوی چشمم بود. تمام آن خنده‌های بی‌غم و چشمان کهربایی که دلم را برده بود، حال بسته بودند و غرق در خون، پیکر جواد من بی جان بود و من در آغوش پیکر خونین التماسش می‌کردم که چشم‌های زیبایش را باز کند، چشم‌هایی که تیر خورده بود و سری خونین که حالا دیگر نمی‌توانست روی شانه‌هایم بگذارد و بگوید بانو خدا را شکر که تو را دارم و دست‌هایی که دیگر جان نداشتند برای یک یاعلی مردانه دیگر!
مرد من دست‌هایش را به دست ارباب داده بود و این‌بار با او یک یاعلی گفته بودند و عاشقی‌اش را با ارباب آغاز کرده بود.
اطلاعی از نحوه شهادتشان دارید؟ اگر برای‌تان مقدور بود، برایمان تعریف کنید.
توصیف از همسرم را می‌توانم در حادثه مجلس شرح بدهم، تصورش با شما...
مردی که پس از وارد شدن داعشیان، جلو می‌رود، تیر به پایش اصابت می‌کند و زمین می‌خورد و مجدد بلند می‌شود تا خودش را به آژیر برساند و آن‌را به‌صدا در آورد و درنهایت موفق می‌شود. همکاران فرار می‌کنند و مردم فریاد می‌زنند. در برای فرار باز است، اما نگاهش گاهی سمت افراد داعش و گاهی سمت مردم است.
بی‌تعلل با یک پای تیرخورده به‌سمت افراد تروریستی داعش می‌رود و موفق می‌شود سه در را ببندد.
که در این حین ده‌ها گلوله به کمرش اصابت می‌کند. تیراندازی می‌کند؛ اما این‌بار دستش را نشانه می‌گیرند. باصدای بلند فریاد میزند: برید بیرون! برید بیرون! فرارکنید! مردم فرار می‌کنند. در اتاقی که هستند یک در باز مانده و حالا تمام بدنش پر از گلوله است. باز هم جلو می‌رود، از رفتن مردم که مطمئن شد، خمیده پیش می‌رود تا در را ببندد تا برسد به ارباب.... و نهایتا سه تیر بر سر مبارکش اصابت می‌کند و شهادت را لبیک می‌گوید.
این یعنی باید مردی را توصیف کنم که شجاعت، دلاوری، عشق به امام حسین (ع)، عشق به حضرت زهرا (س)، عشق به ایران، عشق به حضرت آقا و عشق به خانواده دارد. این مرد، مردی است که غیرت دربرابر او سر خم کرد. داعش هم نتوانست در دل او دلهره بیندازد، او از جنس دلیرمردان ایران است.
مردی که به‌جای ترس، قرار را بر فرار ترجیح داد و حمله تروریستی را در نطفه خفه کرد تا ایران در آرامش باشد.
در انتها اگر صحبتی دارید بفرماید.
هیچ‌وقت ندیدم زبان به شکوه در مشکلات زندگی باز کنند و هیچ‌وقت اشک همسرم را جز در موارد مذهبی ندیدم.
توصیه به من می‌کردند که همیشه پای ولایت باشم، چادرم را حفظ کنم و بعد از شهادتشان استوار باشم.
هیچ‌وقت غیبت و تهمت در زندگی‌مان جایی نداشت و همواره زندگی حضرت زهرایی را برای من محیا کرده بودند.
تمام حرف‌های همسرم را برای کسانی که می‌خواهند زندگی شهدایی را تجربه کنند، توصیه می‌کنم و التماس دعا برای فرج دارم.
ارتباط با سردبير
news@zanjannews.com
Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

 

1385 - 1394 © تمامی حقـوق این سـایت متعلق به روزنامه مردم نو می باشد .